چهارشنبه 21 تیر 1391  11:34 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: علیرضا

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتری ها، افراد زیادی اونجا نبودن، ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود.

 

ما غذامون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق می كرد رو كرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.

 

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده! خوب ما همه با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه می كردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

 

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف، از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه!

ادامه مطلب   


نظرات()  

وب سایتی مثل هیچ کجا . بهترین ها و جدید ترین ها و زیبا ترین ها

بهترین ها و جدید ترین ها و زیبا ترین ها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic